تو را ناديدن ما غم نباشد كه در خيلت به از ما كم نباشد من اول روز دانستم كه اين عهد كه با من مي كني محكم نباشد
شعر : سعدی
من از تو صبر ندارم كه بي تو بنشينم كسي دگر نتوانم كه بر تو بگزينم بپرس حال من اخر چو بگذري روزي كه چون همي گذرد روزگار مسكينم بگرد بر سرم اي آسياي دور زمان به هر جفا كه تواني كه سنگ زيرينم ضرورت است كه عهد وفا به سر برمت وگر جفا به سر آيد هزار چندينم هنر بيار و زبان آوري مكن سعدي چه حاجت است كه گوید شكر كه شيرينم
شعر : سعدی
در دل آتش غم رخت ، تا كه خانه كرد ديده سيل خون به دامنم دست روانه كرد آفتاب عمر من فرو رفت و ماه هم از افق چرا سر برون نكرد هيچ صبحدم نشد سحر چون شفق ز خون دل مرا لاله گون نكرد ز روي مهت جانا پرده برگشا در آسمان مه را منفعل نما به ماه رويت سوگند كه دل به مهرت پابند به طره ات جان پيوند بيا نگارا جمال خود بنما ز رنگ و بويت خجل نما گل را رو در طرف چمن ، بين بنشسته چو من دل خون است ز غمت ، ياري غنچه دهن گل درخشنده ، چهره پابنده غنچه در خنده ، بلبل نعره زنان
[ متن آهنگ های ایرانی و موزیک آلبوم های جدید در ایران ترانه ] هركه جوينده ، باشد يابنده دل دارد زنده ، بس كن آه و فغان ز جور مهرويان شكوه گر سازي به شش در مهرت مهره اندازي همچون سالك دست خود بازي همچون سالك دست خود بازي
فرستنده متن : صادق عارف
|