بود آیا که خرامان ز درم باز آیی ؟ گره از کار فرو بسته ما بگشایی؟...ای دوست نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن که خیالی شدم از تنهایی ...ای دوست. گفته بودی که: بیایم چو به جان آیی تو من به جان آمدم.اینک تو چرا می نایی ؟ بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودا یی همه عالم به تو میبینم و ا ین نیست عجب به که بینم ؟ که تویی چشم مرا بینایی پیش از این گر دگری در دل من میگنجید جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی جز تو ا ندر نظرم هیچ کسی می نا ید وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی گفتی از لب بدهم کام عراقی!روزی وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی ...ای دوست. بیا که به جان آمدم ز تنهایی نمانده صبر و مرا بیش از این شکیبایی بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات بیا که چشم مرا بی تو نیست بینایی...ای دوست .
[ آهنگ های ایرانی و موزیک آلبوم های جدید در ایران ترانه ] ز بس که بر سر کوی تو ناله ها کردم بسوخت بر من مسکین دل تماشایی ز چهره پرده بر انداز تا سر اندازی روان فشاند بر روی تو ز شیدایی
فرستنده متن : سارا صالحی
ارسال MP3 توسط : کیوان استیری
|